25 دی 1388 9:13 بֽظֽ

 

لا لا لا ... لا لا

16 دی 1388 0:08 قֽظֽ

 

درد پنهان

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:

اعتماد، قول، رابطه و قلب

وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند.....

من همه را شکستم!

9 دی 1388 11:05 بֽظֽ

 

زلال باش

پرسيدم ... ،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد : 

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، 

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، 

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن ، 

وهيچگاه به باورهايت شک نکن . 

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . 

پرسيدم ، 

آخر .... ، 

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : 

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، 

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. 

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، 

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، 

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ... 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، 

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، 

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : 

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، 

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، 

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

 

28 آبان 1388 8:24 بֽظֽ

 

معما

نمیدانم از کجای این راه جا ماندم
یا که از کدام نقطه پر کشیدم
نمیدانم کجایم
پیش میروم اگر چه روبرویم ناپیداست